دردسر بی
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۹۱
سلام
خاکی را دیدم که تنها هنرش،
پرورش گل بود.
نه درخت میرویاند،
نه سبزه
و نه حتی بوتهای خیار!!
گلی را دیدم که میمُرد،
از بیکسی.
درست در کنار خاک…
خاک عاشق گل بود.
در گل بیامیزد،
عطر شود،
بوئیده شود
و فهمیده…
خاک بعد از گل دیگر هیچ نرویانید…
میبینی رفیق! دوست نداشتن هم، قدر دوست داشتن مساله ای جدی است.
پ.ن:
با خودم درگیر بودم که اصلا چیزی به نام “محبت متقابل” داریم؟
همین! مال هیچکس نیست!
من یک ساواکی هستم
اسفند ۷م, ۱۳۹۰
سلام
پرده اول:
زانویت را باید تا آنجا که میشود تا بزنی و پایت را با تمام قدرت توی شکم مچاله کنی.
مدام با دقت، چین درست کنی و دور بزنی و هی دست بکشی تا محکم از آب در بیاید…
همسر میپرسد: همهی طلبهها با این مشقت و نفس نفس زدن عمامه میپیچند؟
من؛ میزنم زیر خنده و پایم شل میشود تا عمامه بر هم بخورد…
روز از نو…
پر از کلافگی و ملتمسانه از همسر میخواهم که اتاق را ترک کند و بگذارد به درد خودم بمیرم!
دوباره دست به کار میشوم اما…
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود.
خسته میشود دست و پایم و مثل روزهای قبل از ملبّس شدنم، تیشرت و کاپشن میپوشم و سر کار میروم.
پرده دوم:
از همان ورودی ساختمان همه با تعجب نگاه میکنند.
متعجبتر حتی از روزی که برای اولین بار ملبّسم میدیدند.
منتهی کسی چیزی نمیپرسد.
از نگهبان گرفته تا مسئول دفتر و خلاصه همه و همه…
میگویم لابد رویشان نمیشود.
پرده سوم:
تا خرخره مشغول کار هستم که اذان میگویند.
از اتاقم به نمازخانه میروم.
نمازگزاران طبق معمول زودتر رسیدهاند.
جایی که نماز میخوانم، عموم مأمومین طلبه و ملبس هستند.
داخل نمازخانه، آقای رئیس که خودش ملبس است و طبق معمول بدون عمامه و تنها با عبا به نمازخانه آمده، بیآنکه چیزی بگوید عبایش را به من میدهد که همینطوری لخت جلو نایستم.
تکبیرالاحرام میگویم و نماز خیلی معمولی شروع میشود.
رکعت اول تمام نشده، همکار طبقهی بالا یاالله! یاالله! گویان وارد نمازخانه میشود و همینطور جلوی من که میرسد خشکش میزند!
بی اعتنا به نگاه جمعیت، عمامه از سرش برمیدارد و هنوز به رکوع نرفته گرمی عمامهاش را روی سر احساس میکنم!
در رکوع اول قبل از ذکر، به خدا میگویم: بفرما! شدیم همان آخوند سابق! با عمامه و عبایی که البته زیرش به جای قبا تیشرت پوشیدهام.
عجب روزگاری برایمان ساختهای…
پرده چهارم:
نماز معمولیتر از همیشه تمام میشود و تا جمعیت پراکنده نشده رو میکنم بهشان و خاطرهای از حضرت امام تعریف میکنم که روزی خبر میرسد به آقا که تعدادی ساواکی سر درس خارج شما نشستهاند و قصد اخلال دارند.
امام رحمتاللهعلیه هم دستور میدهند راه خروج بسته شود و طلاب همگی عمامهها را باز کنند و از نو ببندند…
و در آخر ساواکیهای بخت برگشته که از پیچیدگی پیچاندن عمامه بیخبر بودهاند لو میروند و…
خلاصه اینکه گفتم چه نشستهاید که امام جماعتتان یک ساواکی است
بعد هم از تلاش صبحگاهیام برایشان گفتم و عذرخواهی کردم که امروز مجبور شدهاند به یک طلبهی مکلا اقتدا کنند.
پرده آخر:
اسباب خیر شد.
شکر خدا چند نفری داوطلب شدند که یادم دهند بستن عمامه را اما…
میان همهمهی جماعت، یک حرف راست هم خدمتکار اداره گفت.
خوب که خندههای همه تمام شد،
طوری که فقط من بشنوم:
حاجی نمیخواد یاد بگیری، همینطوری خوشگلتر و خوشتیپتری…
نمیدانم چرا اما حرفش خنده را روی لبم خشکاند.
خیلی زود است برای دلتنگی… نه؟
همین! مال هیچکس نیست!
عمو مهدی
دی ۱۳م, ۱۳۹۰
سلام
پسری را تصور کن،
شانزده ساله،
نه شهر که در استانی غریب
مثلا آمده درس بخواند،
آن هم درس قرآن و دین!
پسرک درگیر است،
با تمام بیرون خود
بر سر درون
و با تمام درونش
بر سر بیرون.
چه باید بخواهد،
جز آغوشی پدرانه؟
خاطراتم را مرور میکنم،
خاطرات زندگی غریبانهام را در قم
عمو مهدی امشب در راه اصفهان است
و مهمان من
خودش نمیداند…
همین! مال هیچکس نیست!
جریان سیال یک سیل
دی ۵م, ۱۳۹۰
دربِ خانه را که باز می کردم،
در این فکر بودم،
آنطرف بیرونِ در،
چه خبر است؟
باید عادی می نمودم،
مثلِ تمام دفعاتی که از خانه اش با انواع و اقسام لبخندهایِ دکوری خداحافظی می کردم.
لباسم مثلِ همیشه شیک نبود.
دمِ آمدنی حواسم بود که باید لباس معمولی بپوشم؛ اما کرمیِ تهوع آورِ لباسِ تازه اتو شده، قیافه ام را مثل اسهال می کرد.
اصلش لازم داشتم یک رنگِ گرم بپوشم که بی رنگیِ صورتم توی ذوق کسی نزند.
امان از این خانه!
هیچ جا را انگار نگذاشته اند تو انتخاب کنی.
همیشه یک لباس و تنها یک لباس اتو خورده.
اما این بار نمیشود.
دست توی کمد می کنم و زیرِ لباس ها،
گرم ترین لباسم را از حیث رنگ، بیرون می کشم.
آنقدرها هم بد نیست،
در این خر تو خریِ سر و وضع ها و گونه گونیِ قیافه ها،
گوشه ی خم شده ی یقه اش هم می توانست یک جوری مد تلقی شود.
گُل!
خوب شد یادم نرفت گل بخرم!
اما من که هیچوقت گل نمی خریدم!
نکند همسایه ها نظرم را در مورد مردهایی که گل می خرند شنیده باشند!
یعنی حالا پیش خودشان چه می گویند؟
نمیگویند مردک، آخرش به این فکر افتاد که خودش هم باید پشتِ سلیقه ی یک گل فروش پنهان شود؟
الان اما اصلا جای این فکرها نیست،
نباید به کسی نگاه کنم!
سرت را پایین بیانداز…
اما نه!
چرا هر چه می کنم، نمیتوانم نگاه نکنم؟
اصلا هر چه نگاه می کنم،
کسی لباسِ غیرِ معمول نپوشیده.
وای که هیچ یادم نبود،
دسته گلی به آن بزرگی،
در این فصلِ سرما و گرانی و کسادیِ گل فروشی ها،
خودش می توانست کلی شک برانگیز باشد.
خدای من!
دانه دانه چروک های لباسم را،
فرو میرود توی جگرم!
نکند یقه ی چروکم کسی را مشکوک کند!؟
ای لعنت به این شهر
چرا تاکسی نیست؟
اصلش من شانس ندارم،
هیچوقت موقعی که عجله داشته ام تاکسی به موقع نرسیده.
به اقبال من باشد،
اینقدر باید بایستم تا بوی گند جنازه محله را بردارد…
کاش نیامده بودم،
کاش به جای چاقو همان چوب را همراه آورده بودم.
مرگ کمی زیادش بود.
برگردم،
تا دیر نشده…
فرداست که بوی کثافت مردم را متوجه خانه اش کند،
زودتر برگردم،
فردا لابد او هم میآید،
لااقل او نفهمد چه کسی اول مرده.
برگردم،
تا دیر نشده…
انسانیت
آذر ۱۷م, ۱۳۹۰
سلام
حکایت این روزهای من،
حکایت روزهداریست که خوف ضرر کرده
و امر برایش دائر شده میان وجوب و حرمت.
تأملش باید؛
تا بفهمد خوف عقلایی نبوده و وجوب بر ذمّه،
یا مظنهی ضرر دهد و حکم بر حرمت.
و قوز بالا قوز
وسعت محدود تأملم؛
خودش شده تکلیف بما لایطاق!
این قاعده دوری
و این قاعده رغبت.
و تنها طرف معلوم مغالطه این،
که آخرِ برزخِ مرا ندیدنت،
خوب معلوم است…
دلتنگی،
یا فراموشی!
وای به روز کسی مثل من،
که معنای انسانیت را
دائر مدار این انتخاب کند؛
که انسان انسانی که همه میکنند
از نسیان و فراموشیست،
یا از اُنس و دلتنگی.
اگر نفهمیدی چه میگویم
بیخود زور نزن!
بعضی خوردنیها را،
پیشتری باید که چشید.
همین! مال هیچکس نیست!


