عمو مهدی

دی ۱۳م, ۱۳۹۰

سلام

پسری را تصور کن،
شانزده ساله،
نه شهر که در استانی غریب

مثلا آمده درس بخواند،
آن هم درس قرآن و دین!

پسرک درگیر است،
با تمام بیرون خود
بر سر درون
و با تمام درونش
بر سر بیرون.

چه باید بخواهد،
جز آغوشی پدرانه؟

خاطراتم را مرور می‌کنم،
خاطرات زندگی غریبانه‌ام را در قم

عمو مهدی امشب در راه اصفهان است
و مهمان من

خودش نمی‌داند…

همین! مال هیچکس نیست!

جریان سیال یک سیل

دی ۵م, ۱۳۹۰

دربِ خانه را که باز می کردم،
در این فکر بودم،
آنطرف بیرونِ در،
چه خبر است؟

باید عادی می نمودم،
مثلِ تمام دفعاتی که از خانه اش با انواع و اقسام لبخندهایِ دکوری خداحافظی می کردم.

لباسم مثلِ همیشه شیک نبود.
دمِ آمدنی حواسم بود که باید لباس معمولی بپوشم؛ اما کرمیِ تهوع آورِ لباسِ تازه اتو شده، قیافه ام را مثل اسهال می کرد.

اصلش لازم داشتم یک رنگِ گرم بپوشم که بی رنگیِ صورتم توی ذوق کسی نزند.
امان از این خانه!
هیچ جا را انگار نگذاشته اند تو انتخاب کنی.
همیشه یک لباس و تنها یک لباس اتو خورده.
اما این بار نمیشود.
دست توی کمد می کنم و زیرِ لباس ها،
گرم ترین لباسم را از حیث رنگ، بیرون می کشم.

آنقدرها هم بد نیست،
در این خر تو خریِ سر و وضع ها و گونه گونیِ قیافه ها،
گوشه ی خم شده ی یقه اش هم می توانست یک جوری مد تلقی شود.

گُل!
خوب شد یادم نرفت گل بخرم!
اما من که هیچوقت گل نمی خریدم!
نکند همسایه ها نظرم را در مورد مردهایی که گل می خرند شنیده باشند!
یعنی حالا پیش خودشان چه می گویند؟
نمیگویند مردک، آخرش به این فکر افتاد که خودش هم باید پشتِ سلیقه ی یک گل فروش پنهان شود؟

الان اما اصلا جای این فکرها نیست،
نباید به کسی نگاه کنم!
سرت را پایین بیانداز…

اما نه!
چرا هر چه می کنم، نمیتوانم نگاه نکنم؟
اصلا هر چه نگاه می کنم،
کسی لباسِ غیرِ معمول نپوشیده.

وای که هیچ یادم نبود،
دسته گلی به آن بزرگی،
در این فصلِ سرما و گرانی و کسادیِ گل فروشی ها،
خودش می توانست کلی شک برانگیز باشد.

خدای من!
دانه دانه چروک های لباسم را،
فرو میرود توی جگرم!

نکند یقه ی چروکم کسی را مشکوک کند!؟

ای لعنت به این شهر
چرا تاکسی نیست؟
اصلش من شانس ندارم،
هیچوقت موقعی که عجله داشته ام تاکسی به موقع نرسیده.
به اقبال من باشد،
اینقدر باید بایستم تا بوی گند جنازه محله را بردارد…

کاش نیامده بودم،
کاش به جای چاقو همان چوب را همراه آورده بودم.
مرگ کمی زیادش بود.

برگردم،
تا دیر نشده…

فرداست که بوی کثافت مردم را متوجه خانه اش کند،
زودتر برگردم،
فردا لابد او هم میآید،
لااقل او نفهمد چه کسی اول مرده.

برگردم،
تا دیر نشده…

انسانیت

آذر ۱۷م, ۱۳۹۰

سلام

حکایت این روزهای من،
حکایت روزه‌داری‌ست که خوف ضرر کرده
و امر برایش دائر شده میان وجوب و حرمت.

تأملش باید؛

تا بفهمد خوف عقلایی نبوده و وجوب بر ذمّه،
یا مظنه‌ی ضرر دهد و حکم بر حرمت.

و قوز بالا قوز
وسعت محدود تأملم؛
خودش شده تکلیف بما لایطاق!

این قاعده دوری
و این قاعده رغبت.

و تنها طرف معلوم مغالطه این،
که آخرِ برزخِ مرا ندیدنت،
خوب معلوم است…

دلتنگی،
یا فراموشی!

وای به روز کسی مثل من،
که معنای انسانیت را
دائر مدار این انتخاب کند؛

که انسان انسانی که همه می‌کنند
از نسیان و فراموشی‌ست،
یا از اُنس و دلتنگی.

اگر نفهمیدی چه می‌گویم
بیخود زور نزن!

بعضی خوردنی‌ها را،
پیش‌تری باید که چشید.

همین! مال هیچکس نیست!

سلام

تمام این قصه را؛
چُرت می‌زنم
و چِرت می‌گویم!

خورشید می‌رفت که غروب کند
و باید می‌رسیدم،
به محل اولین مکانی که رسما امام جماعتش بودم!

سایه‌ام اما،
مدام جا می‌ماند.

نمی‌شد نگاه از او برداشت.
کجا را نگاه کنم؟!

طلبه‌ها را،
به نگاهشان هم مردم نگاه می‌کنند!

سایه‌ام را می‌گفتم؛
غروب بود و بزرگ شده بود،
بزرگ شدنش اما،
دلیلش غروب نبود.

اولین اتفاق این بود که از سایه‌ی خودم ترسیدم!

سرگیجه داشتم مدام
و سردرد…
دستارم به سر اما،
از سرِ سردرد نبود…

دلدرد بود،
سردرد بود،
سردرد نبود!

ترسناک بود
و من داشتم می‌ترسیدم،
از تصویر جدید نمایه‌ام
کنار تمام آیتم‌ها، کامنت‌ها و فیدهایم…
کنار خط به خط متون چَتم.
کنار وبلاگم و تمام موضوعاتش.
اینجا،
کنار سایه‌ام، بالای سرم!

صدای جیغ یک مینی‌بوس پر از دختر مدرسه‌ای!
صدای “هوی” و جیغ بلندشان؛
ترسم را پاره کرد…

چُرت می‌زنم
و چِرت می‌گویم…

همین! مال هیچکس نیست!

قدرت

آبان ۳م, ۱۳۹۰

سلام

یک چیزهایی هم هست مثل فرمول!
دانستن‌ش شاید سخت،
ممکن هم هست از ذهن فرّار باشد حتی!
اما اگر نگاهشان داری،
می‌شود و می‌توانی هزار-هزار نتیجه‌ی رنگارنگ ازشان بگیری.

مثل اینکه بدانی،
آدمی‌زاد،
بی‌آنکه بداند “قدرت چیست؟”،
گاهی وقت‌ها،
خودش را قادر می‌پندارد.

خواندم که قدرت را اینطور تعریف کرده بود:
کاری که اگر اراده کنی انجام
و اگر نخواهی ترکش کنی.
إِن شاءَ فَعَل و إنْ لم یَشَأ لَمْ یَفْعَلْ

بعد نشستم حساب کردم!
من قدرت دوست داشتن ندارم!
قدرت خواب دیدن ندارم!
قدرت خیال‌پردازی ندارم!
قدرت گریه کردن ندارم!

من خیلی ناتوانم!
من قدرت فهمیدن ندارم!

همین! مال هیچکس نیست!