شتر سبز

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۹

سلام

البته که می‌شود یک جوری توجیه کرد و گردن نگرفت؛
یک بار و دو بارش را اما…

نه مثل این روزهای جنبش سبز،
که حامیان تابلودارش در دشمنی با ملت و انقلاب،
بخلاف اندک مردمان ساده‌ای که به وعده‌ی قانونمداری و صداقت، طرفداراش بودند،
مدام بیشتر و بیشتر شوند…

دیگر چه جای توجیه است؟
هنوز هم با نام خط امام موجه می‌نمایید؟
گردن شما نباشد،
گردن قطع شده‌ی سربازان خمینی است؟

چه کسی سرهای بریده‌ی پاسداران انقلاب اسلامی را از یاد برده؟
نکند آتش دشمنی ایشان با خمینی فروکش کرده که پای در رکابشان گذاشته‌اید؟

آقای نخست وزیر حضرت امام!
تا یادمان هست،
رهجوی راهی بودی که زهره کاظمی رهنوردش بود!
حالا راست بگو!
خداجوی کدام خدانورد شده‌ای؟

بعد از بهائیان و دراویش و سلطنت طلبان و لیبرال‌ها و سکولارها
پازل امت خداجوی‌ات با کومله‌ها کامل می‌شود آیا؟

سواری دادن خسته‌ات نکرده؟
وقتش نرسیده تا شرم کنی؟
انگار نمی‌کنی که انگار،
علاوه بر شترسواری،
شترسواری دادن هم،
دولا دولا نمی‌شود؟

در همین رابطه:
شباهت موسوی وکومله!
کومله هم به کمپ حامیان موسوی و کروبی پیوست

همین! مال هیچکس نیست!

دست‌هایم

تیر ۳۰م, ۱۳۸۹

سلام

تمنایش می‌کردم سر بالا بگیرد تا نگاهی از چشمانش بدزدم.
تمام وقت اما سرش پایین بود.
آنقدر که به سختی می‌شد چشمش را در گودی پشت ابروها و انحنای عدسی عینک‌هایش دید.
در عوض چشم دوخته بودم به کفش‌هایش و این پا و آن پا شدنش را تماشا می‌کردم و از دستپاچگی‌اش لذت می‌بردم!

خیره‌ی کوچکی پاهای نگرانش بودم که بغض صدایش را صاف کرد و صدایم زد.
طبق معمول جانمی گفتم، با همان الف‌های کشیده‌ی همیشگی…
- کی این اوضاع تمام می‌شود؟
کی برای هم می‌شویم؟
تکانم داد!
خم شدم و چشم‌هایش را نگاه کردم!
خیرگی نگاهش را از دست‌هایم برداشت و بلآخره چشم‌هایش در نگاهم نشست.
لب‌هایش یک جور سختی خندان اما کاسه‌ی چشمش پر از مروارید…
- دست‌های بزرگ و مردانه‌ای داری.

تازه فهمیدم برای چه سر به زیر شده بود.
این اولین نگاهی بود که در چشم‌های هم کردیم…

همین! مال هیچکس نیست!

ما امت صبریم اما…

تیر ۲۷م, ۱۳۸۹

سلام

برای دنیاخواهان و قدرت‌طلبان عالم!
برای آن‌ها که فکر می‌کنند چیزی جز آرمان و ارزش‌های ما برایمان موضوعیت دارد.
برای آن‌ها که فکر می‌کنند ما اگر ارزش‌هایمان نباشد،
دیگر ناراحت امنیت اقتصادی و دیپلماسی‌های متعفن ایشان خواهیم بود…
برای آن‌ها که یک روز گره تحریم را محکم می‌کنند تا مردمْ ضعیف،
و یک روز شل می‌گیرند تا به خیال خود جلوی پیشرفت مدیریت بحران سپاه را بگیرند…
برای آن‌ها که در تحلیل‌هایشان می‌خواهند مردم ایران را از تحریم خسته نشان بدهند!
برای آن‌ها که مثل حمیدرضا جلایی‌پور فکر می‌کنند ساکت شدن جریان نفاق سبز، نه از سر بصیرت مردم که تنها دلیلش زیادی هزینه‌های مبارزه برای ضد انقلاب و خستگی مردم ایران از انقلاب و هیجان است…
و برای خیلی‌های دیگر مثل کروبی که ارزش ندارند مورد اشاره قرار گیرند…

چند روزی از حادثه‌ی تروریستی زاهدان می‌گذرد!

من نیامده‌ام تا از سبزها گله کنم که چرا کشته‌شدگان این فاجعه را شهید نمی‌دانید؟
که مهم نیست.
شهید، شهید است و زنده (نه البته به زنده‌ای شهدای(!) سبز)
چه تو شهید و زنده‌اش بدانی و چه نه!
نیامده‌ام تا ناخن بزنم که چه ارتباطی می‌شود بین ماجرای شهرام امیری و این بمب‌گذاری پیدا کرد.
که روشن است.
و نیامده‌ام تا دست آشکار آمریکا و نیروهای مستقرش در افغانستان را در این قبیل حوادث برای کسی جار بزنم.
که اعدام زودهنگام و مشکوک عبدالمالک ریگی هم جلوی آشکاری این ارتباط پلید و شوم را نگرفت…

آمده‌ام چون دلم سوخته و روحم زخمی شده.
کاش کسی می‌فهمید…

برای هیچ مردی از شیعه!
و هیچ مردی از ایران،
صبر، واژه‌ای غریب نیست…
صبر، همزاد ما؛
سوغاتی عمه‌ی غیورمان از کربلا!
و نام دیگر مادران شهدای ماست…
ما زاده‌ی صبر،
پرورش یافته‌ی مکتب صبر
و آشنایی قدیمی و صمیمی برایش…
ما امت صبریم!

خواستم بگویم که بدانند،
ما نه امنیت می‌خواهیم،
نه شهید خوانده شدن،
نه از تحریم ناراحتیم،
نه از جنگ هراسی داریم.
ما بر تمام کافرانه‌های ایشان صبر خواهیم کرد.

شما از آتش زدن دل ما خوشحال باشید.
که در این میان یک چیزهایی غیر از آنچه گفتم،
دل ما را خوب سوزاند!
خواستم بگویم تا بدانید، کینه‌های عمیقی در این میان سرباز زد،
حرف‌هایی به ریشه‌ی اعتقاد ما زده شد،
دردناک ترین آن مقایسه‌ی احمقانه‌ی شهید فهمیده و جنید ریگی بود.
آن‌ها هنوز دست از اراذلِ کشته شده و حتی توهمات شهیدسازی خود برنداشته‌اند؛
وای بر ما اگر بر پایمال شدن حق فرشتگانی واقعی چون حسین فهمیده صبر کنیم…
در همین رابطه

همین! مال هیچکس نیست!

سلام

برای نوشتن از مصطفی کمی دیر است،
اما دلم نیامد سالگردش بگذرد و این‌ها را ننویسم…

نام مصطفی مرا به یاد آینده و هدفم میاندازد.
یاد مصاحبه‌ام با یکی از شبکه‌های صداوسیما،
یاد سوال مجری برنامه که از من پرسید: می‌خواهی در آینده چکار کنی و برای هدفت چه برنامه‌ای داری؟
یاد سکوت و بهتش بعد از جواب مفصلم.
یاد جوابم…

هم‌چه سوال‌هایی را از کسی بپرسید که مصطفی چمران را ندیده باشد.
من اما ریشه در خاک مصطفایی دارم که بعد از آن همه تلاش و گذران جوانی در مسیر “دکتر چمران” شدن،
وقت مراجعت به ایران دید که کسی از او “دکتر چمران” بودن نمی‌خواهد!
لباس دکترینش را از تن در آورد و لباس خاکی “رزمنده چمران” یا همان “برادر چمران” خودمان را به تن کرد…
من ریشه در خاک مصطفایی دارم که استعداد و نبوغ و موفقیت‌های علمی‌اش را روی جان گذاشت و به خاک دهلاویه فروخت…

من اما ریشه در خاک آن مجاهد ربانی دارم!
هم او که وقتی سوال کردند که: سید! تو با آن همه استعداد، چرا راه کسب اجتهاد کبری در پیش نگرفتی؟
چرا دانشگاه پزشکی را رها کردی؟
جواب داد: من دیدم که اسلام مرجع تقلید دارد!
منبری دارد!
دکتر و مهندس و ملا دارد!
من دیدم که اسلام سگ ندارد که پاچه‌ی مستکبرین را بگیرد!
خواستم سگ اسلام باشم برای پاچه‌ی مستکبران!
من ریشه در خاک آن مجاهد دارم که مستکبران را کلافه کرده بود!
من ریشه در خاک ره‌برم دارم که فرمود: در انتخاب اهدافتان بعد از علاقه و استعداد، نیازهای جامعه‌ی اطرافتان را ببینید…

حالا تو از من از آینده می‌پرسی؟
چه می‌دانم که در آینده وظیفه چیست و من باید کجای این عالم باشم؟
فقط آنقدری می‌دانم که از روزی که وارد حوزه‌ی علمیه شده‌ام،
تا به امروز هیچگاه آینده‌ی خود را در لباس روحانیت مشاهده نکرده‌ام!

هر بار که آینده‌ی خود را می‌پایم،
تصویر مردی در خاکی لباس بسیج،
میان تشنگی و گرسنگی و خستگی یک دنیا بیابان برهوت در نظرم می‌آید…
آینده‌ی من گویا اینست!
تو می‌گویی برای آینده‌ی خود چه کنم؟

چه کنم جز اظهار تاسف از تمام لحظاتی که از عمر، صرف هدفی غیر از آدمیت و وظیفه‌محوری گشته است…

نام مصطفی مرا به یاد این چیزها میاندازد…
نام مصطفی تو را به یاد چه می‌اندازد؟

پ.ن:
۱- دوستانی که من را با فیدبرنر دنبال می‌کنند،
آدرس نم نمک عوض شده!
۲- دل کندن از

حماسه‌ی حضور

خرداد ۲۰م, ۱۳۸۹

سلام

با تو هستم!
دوست سبز من!
این یک نوشته‌ی سیاسی نیست!

روزهای منتهی به آزادسازی خرمشهر؛
روزهای منتهی به ایام رحلت حضرت امام و قیام خونین پانزده خرداد؛
روزهای منتهی به شهادت سربازان دلیر اسلام بخارایی، امانی، صفارهرندی و نیک‌نژاد؛
روزهای منتهی به شهادت آیت‌الله سعیدی؛
روزهای منتهی به شهادت مصطفی و علی؛
همه و همه بهانه شده‌اند تا خرداد،
ماه ورق زدن دفتر فرهنگ جهاد و شهادت باشد.

و حالا یک سال است که خرداد،
مناسبتی دیگر را نیز،
در کنار دیگر اتفاقات مهمش جای داده!

مناسبتی که در عین مخملین بودنش،
استخوان‌های زیادی را در نرمای خود خرد و خاکشی؛
و با همه‌ی پر از نفاق بودنش،
اباطیل بسیاری را از جبهه‌ی حق تصفیه کرده…

حتما می‌دانی طبق قاعده‌ی منطقی،
از یک فرض غلط،
هر نتیجه‌ی غلطی می‌توان گرفت.
کافیست باور کنی که ۵=۲×۲ است تا هزاران نتیجه‌ی غلط از آن گرفته شود…

و حتما می‌دانی با تمام منحرفین عالم از وهابی‌ها و طالبان تا صهیونیست‌ها در این یک نکته مشترک هستی!

وهابی‌ها یک فرض غلط دارند و آن اینکه پیروان سایر مذاهب را به خاطر برخی اعمال، مشرک می‌دانند.
نتیجه‌اش بعد از آن همه فتوای عجیب و غریب، جواز و بلکه وجوب کشتار سایر مسلمین و به راه انداختن موجی از ترور و خونریزی در عالم و از همه بدتر تخریب چهره‌ی نورانی اسلام در جهان بوده است.

صهیونیست‌ها نیز با علم کردن خرافه‌ای به نام ارض موعود و هولوکاست، امروز مشغول بدترین وحشی‌گری‌ها و دردندگی‌های عالم هستند.

حالا ببین که چرا رهبر انقلابمان گناه بزرگ را ادعای واهی تقلب در انتخابات نامید؟!

ببین که با فرض پوچ تقلب در انتخابات که چیزی جز مکر اطرافیان نبود، چه بر سر خود و دیگران آورده‌ای!
آیا خشم انقلابی و مقدس مردم سراسر ایران در اعتراض به جسارت‌های روز عاشورای فتنه و اشک و خلق حماسه‌ی ۹دی،
مهر باطل بر این تصور پوچ نزد؟
آیا زمان آن نرسیده که چشمانت را باز کنی و ببینی در کدامین جبهه قرار گرفته‌ای؟
چه کرده‌اید که رنگ به رنگ دشمنان انقلاب و ملت شریف ایران، از صدر تا ذیل زیر علم سبز شما جمع شده‌اند و شما را بهترین محمل برای رسیدن به اهداف پلید خود یافته‌اند؟
چرا مواضعتان با حرف‌های آمریکا و اسرائیل جنایتکار یکی شده است؟
حمایت‌های مطلق استکبار، از حکومت‌های ننگین پهلوی و رژیم صدام را فراموش کرده‌ای؟
توطئه‌های رنگارنگ ایشان از تحریم اقتصادی تا کودتا و جنگ تحمیلی علیه ملت ایران را به یاد نمی‌آوری؟
چرا سرنوشت خود را به فتنه‌ای گره می‌زنی که می‌دانی در مقابل ایستادگی و استقامت ملت شهیدپرور ایران محکوم به شکست است؟
فکر می‌کنید با ادامه‌ی این راه، سرنوشتی بهتر از بنی‌صدرها و رجوی‌ها خواهید داشت؟
غیر از لعنت خدا برای خود چه چیزی کسب خواهی کرد؟

بیا و قدری از حباب اطرافیان خود خارج شو؛
در خلوت خود فکر کن و واقعا از خدای متعال هدایت بخواه.
یک سال زمان کمی نیست برای دوری از خدا.
باور کن که یک سال است دل خدادوستان از دوری‌ات غمگین است.
حرّ وار به سویش برگرد؛
من مطمئنم نجاتت می‌دهد…

به بهانه‌ی حماسه‌ی حضور و حرف‌هایی که در یک بیانیه نمی‌گنجد…

همین! مال هیچکس نیست!